تبليغاتX
کلمات
 

 

==================

  چهل افسانه                   -برای افسانه برزویی -          

==============

 

 

/که از سرنیزه ها تا زیر مزه ی پوست صورتم    صافی انگشتهای تو زودتر به کام من

 

  سوزن سوزن باشند./

 

 

همیشه حوض براثر مرگ درخفگی اتفاق نمی افتد    ولی شکل مرا چه صاف نشان

 

میدهدکه ازدیشب معجزه چون گوشواری بلند ازگوش چپم آویزان است وصدای مرا از

 

آسمان می آورد. غمگینم .

 

مردم برای شفا درکوچه نشسته اند.

"بیایید فرزندان من "

 

 اشک میریزند   مردها را میبوسم   مرده ها زنده میشوند  زنها زیباتر

 

کور و زنگی به نیم جرعه ای صافی و نیلوفر از شانه های چپشان .

" آه "

 

 همین یک کلاه گیس مجعد بلوند است و  الماسهای بدلی . من حتی شمشیر

 

نیاورده ام .

 

 سرباز جوان به دلم چنگ میزند :" آه " وپیراهنم آنقدرها نقره نقره ندارد "برویم"

با او می روم وبر سر مردم دست میکشم.

 

مردم برای شفا درکوچه نشسته اند.

 

 

شب چهلم پری حوض حیاط خانه ی ما موی طلایش را جمع کرد بالای سرش و فرمود:

 

"سرباز جوان هم یک سرباز جوان بود . همین ."

 

ونیزه اش را تاآرنج درآب حوض فرو برد وناپدید شد.

 

 

حالا نوبت من است . مرد کوری که خوابها را می بیند.

 

 

 

=================================
|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 21:58