|
===================== سفر
اینجا هنوز سیمهای برق نکشیده اند. شبها ترسناک میشود.
زن کبریت میزند. _برمیگردم. ژاکت پشمی بزرگ سفید به تنش زارمیزند. سیمهای برق مثل ساقه ی لوبیا ازکف چوبی قهوه خانه بالامیخزند باشعله های نفتی که محلی ها بهشان میگویند مارقیچی . - این گوشواره ها فروشی ین آقا؟ - نه. خانم شما سردتان است اینطرفها کولاک نقش آدم رااززمین برمیدارد. بروید. زن آرایش اتاقش رادوست دارد.صبحها باگوشواره ی کولیها به گوشش و همان دامن چرک خود سوفی خانم است. - ازاینجا برو زن! زن باقیچی زبان مرد را میبرد. فقط یک کارگر جوان در تاریکی میزآخر و هیزم ها نزدیک اجاق روی هم . داستان سیگارمیکشد . ====================================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 13:34 |
|

