|
==================================== شعر- روز اول عاشق کشوی کمد مردسامورایی راباز میکندوشمشیرراسرجایش میگذارد. مردی درخاطراتِ عاشق هست که مدام همان کت رامیپوشد او درکتابفروشی بسیارآشنایی نشسته وبه جای فروشنده حرف میزند. سالها پیش. . . درهفده سالگی زنی را بوسیده بود.) – همین زن درپایان داستان داردبی خیال باحوله موهایش راخشک میکند- دوستش دارم و خارپشت خارپشت بدون آنکه بخواهم سیبها ازارتفاع بلندترین درختان با منقارهای سبزشان به شانه هایم فرومی روند کنارهراقیانوسی که مینشینم ماهی ام بدون آنکه بدانم پرنده ی دیگری به دنیاآمده است . . . زن اینجا درازکشیده بود. اثر انگشتم را روی حباب چراغ گذاشته ام . ========================================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 22:45 |
|

