==============================
داستانی که به خاطرزود تمام میشود
==============================
تاحالابیشترداستانهای جنایی مینوشتم: دختری که از سرگیجه مبتلا به دریاچه های سفید شده است وحالا درمقابل چشمم آب میشود یاباغچه ی روبروی استراحتگاه تابستانی که خیلی ها درآن خاطرات عاشقانه شان رادوباره تکرارمیکنند باچاقوهایی که شعرروی دسته های عاجشان کنده شده وپرنده یا پرندگان بابازی جرج جریک که نمره ی متوسط گرفت .
خوانندگان اصراردارندحیوانات راببینند ،تنهاخواندن آنهاکافی نیست .
آنها حق دارند.
حیوانات . آه حیوانات . حیوانات که بیشتر جزء دسته ی پرندگان گرمسیری اند مثل همه ی اینها که دارید میبینید هرسال اززیراین میز تخمهای جوجه نشده شان رابرمیدارم وصبحانه هابه ماریا زنگ میزنم بیاید اینجا بنشینیم وکمی حرف بزنیم .
شاید چیزی بشود.
شاید هم که معمولا ماریا نمی آید اگرخیلی بهش اصرارکنی.
من معمولا خیلی اصرارمیکنم.
وماریا باآن دمپایی های گشاددرمیزند.
یک دستش پشت گردنش رفته توی موهای قرمزش که خیلی دوست دارم درباره ی سینه سرخ ها باشد .ویک پلک چشمش که هنوزننوشته ام وهیچوقت هم نمینویسم چون سخت است ومن خیلی دیرخوابیده ام .
امروز صبح بیدارنشده ام.
ماریا که مرا تازه کشته است شاعرجوانی رامیشناسد که بااوبه اتاق من آمده تا مرا ازنزدیک ببیند.
- تیرخورده؟
- نه ،خوابه
ازمن خون می آید.
وشاعرها که همیشه شعرمینویسند امروزبه زندگی من حسرت میخوردند و کلمات افتاده راازاینجاوآنجای اتاقم همانطورخونی وزبرتوی جیبهایم را هم حتی میگشتند.
من چقدر توی حوله ی حمامم داستان نوشته بودم وآنها حتی ازحروف ربط آب نباتی که کنار خودکارتوی جیب بغلم هست (هنوز هم هست) دارند عکس میگیرند تا ماریا.
-خوابیده؟
- آره.
========================================
========================================
|
+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:16