|
- صدسال تنهایی ویک روز استراحت - آن روزصبح هنوزگابریل نمرده بودوداشت توی اتاقها قدم میزد . سرم دردمی کند نمیتوانم گابریل رادرست ببینم وقتی هجده ساله میشود دماغش خیلی پهن وبزرگ است ودورسرش راهاله ی چرکی میگیردکه تویش پرازبوی مارگارتاست . باحرکات زنانه وظریفی پرازموهای طلایی وپیراهن زردگلداربرایم توضیح دادکه جایم آنجاست : روبه روی پنجره . لباسم را نشانم دادکه تقریبا هیچی نبود جز یک نیمه ملحفه ی شیری رنگ پرازچروکهای سبز . گفتم من این رانمیپوشم . موهایم راطلایی کرد . پوشیدم . ازطناب دارش آویزان شد . پرسیدم: دردندارد؟ گفت دیالوگها ازفرداشروع میشود امروزفقط می میریم . سکوت. - گابریل ! - بله ! - هیچی ! |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 10:48 ======================================================== La riviere de notre enfance ======================================================== ازدندانم بالا آمده ام درختی سفیدم با گونه های تو درگیسوانم چون زمینهای تلخ وخش خش که هنوز عشقه های انجیرمیدهم دنده هایم به قناری نشسته اند دوتا دوتا درآسمان یا روی سیمهای برق یکی نشسته که بیشترازتمام زنها سفیدی وآهو می داند برف وصدای خوبی برای شبها که تاریکی را نقطه نقطه کند . . . . . . بزاق مست . . . برگ . . . . . . . . . . . . نسیم فرانسوی. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ومیرقصم تاصبح . 00000000000000000000000000000000000000000 00000000000000000000000000000000000000000 |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 19:41 - بوسه - شب ازکفشهای سیاهش و از راهی که میگذشت هنوز سفیدتر بود. به ناچاردرروشنایی ایستادیم . ازجاده ی دیگری نرفتیم . ازجاده ی دیگری نرفتیم. ............................................................................................................... |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 16:24 |
|

