تبليغاتX
کلمات
 

====================================
درکتابها...
====================================

 

زرد  و  پرستو

خوابیده ام

 

نیز

از سایه ها  

و نیز

یک خورشید خط دار

درحوالی پررنگ اندامِ کنده برافق
                  دستانم  یکی یکی زیر مِه   شور شده اند
وتو

 نیز

چیزی نپوشیده  
- درکتابها هست

مرجانها را به نیش میکشی

هزارماهی
هزارماهی

پریِ همین مرغابی
وپری های بی بال

بی ساز وبی پیراهنهای زردبلند

 

 ومن  بیشتر

 

دیوانه  

صبرکن
تا تاریک شود....

 

===================================
===================================

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 13:20  
 

                        - شعر -

 

زن خانه اش رافراموش نکرده بود. به مردگفت : فراموشش کرده ام  و چراغ راخاموش کرد    لامپ روشن شد   مرد گفت : خاموشش کرده بودی .   زن گفت : یادم رفته بود  وچراغ راخاموش کرد. اتاق  تاریک شد.

 

همیشه جای دیگری هستم . یعنی آن قسمت ازوجودم که حتی متعلق به خودم هم نیست چطورمیتواند متعلق به توباشد .من حتی نمیدانم کی برمیگردم.

 

به راحتی درآغوش توخفته ام
چقدرآرامم
حتی انگارمن نیستم
ولی پیراهنم رامیشناسم
وپوست گردنم برایم آشناست
ازاینجاست که اطمینان میابم
همینجایم و او
_ که اینجاست _  من هستم ..................

دوباره نگاه میکنم
هنوز هستم ....همانجایم ....همان ساعت است ......خوابیده ام.... هنوزهم.

 

مردگفت :داستان عجیبی نوشته ام چقدر سردم است نمیتوانم بخوانمش .
 مرد خیلی خسته بود دلش میخواست قبل ازخوابیدن داستانش راپاره کند ولی میترسید .
زن گفت :زیادخودت رادرگیر میکنی . وچراغ راخاموش کرد.

 

اتاق سفید شد .
همه می دانند .

 

================================================================

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه دوازدهم اسفند 1384 و ساعت 16:27  
 

                  -- کمی درباره ی" کوبو"  --

 *)مثلا عبارت "بازی الاکلنگی " برای تشریح نوع ارتباط بی ثمرش بایک زن به کارمیرود چراکه پس ازچهارسال:"به جای آنکه اشتیاقشان راازدست بدهند؛ باآرمانی کردن بیش ازحد آن را خشکانده بودند.  (زن درریگ روان)"

 

 "زن درریگ روان"suna na onna(1962)  :
تنهاکتاب ترجمه شده  به فارسی از کوبو آبه  همین" زن درریگ روان" است توسط آقای مهدی غبرایی عزیز؛-انتشارات نیلوفر؛ اواخرسال 83یااوایل 84(درست یادم نیست چون دوباره کتاب راازمن دزدیده اند!)

درباره ی  "کوبو آبه "(متن کوتاه زیرروازتوی اون سایتی که آدرسشو توی لینکهام دادم اینجا به زبون خودمون برگردوندم؛ میتونین بقیه اش رو اونجابخونین):

<<کوبو آبه (1993-1924)  نویسنده ی"علامت انتهای خیابان" و "زن درریگ روان"درتوکیومتولدشد؛ولی به خاطرشغل پدرش که پزشک بوددربخش اشغال شده ی منچوری به بلوغ وجوانی رسید. به ریاضیات علاقه نشان دادوهمچنین شیفته ی جمع آوری حشرات بود.شایدسالها زندگی بیرون ازژاپن باعث شدکه اوازتاثیرات فرهنگی معاصردرکشورش دورشودوبه سمت فیلسوفان غربی چون هایدگر؛ جاسپر ونیچه سوق یابد. در1941به ژاپن برگشت ودرسال 1963وارددانشکده ی پزشکی توکیوشد. آبه به علت بیماری تنفسی اش ازخدمت نظام معاف بودوبنابراین درطول جنگ دوباره به منچوری کوچید. اما پس ازمراجعت مجددبه کشورش توانست در1948دررشته پزشکی فارغ التحصیل شود-کاری که هیچگاه به آن نپرداخت_درعوض به طورجدی به عنوان یک نویسنده شروع به کارکردوعضویک گروه ادبی به سرپرستی کیوترو هامادا شد که هدفش پرداخت تکنیکهای سوررئالیسم باایدئولوژی های مارکسیستی بود.
(fusing the techniques of surrealism with Marxist ideology)
 بیان خشک ورسمی نوشته های آبه درواقع بیشترانعکاس ذهن ازپیش اشغال شده اش توسط محتوا وعقایدندتااینکه غالب وفرم نوشتارمتن آنقدرهابرایش مهم باشد.
اولین کتابش درسال1943انتشاریافت ودر1947به هزینه ی خودش مجموعه اشعارش را به چاپ رسانداما شهرتش را مدویون رمان"علامت انتهای خیابان" است که یکسال بعدیعنی در1948منتشرشد.
ازنظرجنبه ی هنری آثارش؛ بیش ازهمه اوراتحت تاثیرنویسندگانی چون آلن پو ؛ بکت ؛ ریلکه وداستایوسکی قلمدادکرده اند.
>>
=====================================

درباه ی کتاب:(خلاصه ی کتاب را نمیگویم چشمتان راببندید وفکرکنید به این جمله: درآخرین لحظه که راه فرارپیدامیشود چرااین فکربه سراغ آدم می آید: هیچ لزومی نداردکه درفرارعجله به خرج دهم...) .

*)
گاهی فکرمیکنم که این ریگزارهم یکجورماکوندویی ست که این روزها هرکس میخواهد برای خودش یکی اش را خلق کند بااین تفاوت که اینجاآن یارو پدربزرگ آئورلیانو با تلویزیونش زیرشن ها دفن میشود فقط به این خاطرکه شرایط زمین زیرپایش طوری نیست که بشود رویش ایستاد حتی برای مدت کوتاهی که مثلا یک محصول تازه ازشهرآمده را به اهالی معرفی کنی !  ماکوندوی درون گودال؛ ماکوندوی زیرزمینی ؛ماکوندوی ریگ روان ؛ماکوندوهای خیلی سختی هستندکه چون مدام تویشان پرازشن میشود؛نمیشود باهاشان حرف زد!اینجا حرف زدن ازبیهوده ترین کارهاست؛فقط هدردادن وقت است.بنابراین ؛ محدودیت دراستفاده اززبان وعدم تکلم منجربه محدودیت تعاریف ونامها و...میشود ودرنهایت به اشغال جهان درونی تنها به واسطه ی چندکلمه همیشگی می انجامدکه ناخودآگاه علیرغم تعدادکمتر هریک وسعت عجیبی می یابند تافضاهای خالی باقیمانده را به زیرچترخودبکشند مثل:"زن"  "در"  "ریگ"  "روان" که تمام نامهای موجوددریک جهان است.

*) نیکی جومپی درصفحه ی 100کتاب:" ...بنابراین من درحال حاضر به شن علاقمندم؛ چون هرچندجامداست؛ خواص هیدرودینامیکی دارد."

---
تاحالا به شیوه ی هیدرودینامیکی فکرکردید؟؟؟(توی...خودتان ....غرق شدید...دفن ...شدید.........؟؟؟...ترسیدید...؟؟.مٌردید....؟ شما تاحالا متوجه حرکت اشیاء ......آخرین باری که صندلی ات گوشی روبرداشت......تو اونو بوسیدی یا رنگ ملحفه ها توی اتاق خواب به هم می پیچید........؟...یادت هست ...؟.... )


* لطفا این کتاب را بخوانید لطفا!*

==============================================

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 23:25