|
"سال گذشته درمارین باد" (آلن رب گری یه)ازمحبوبترین های من است محبوب ترین داستان ...شعر...دروغ...عشق...مرگ ... روایت قدم به قدم و بی پروایی که برای تغییر همه چیزآمده است وٍنیز این وقت سال هوای مطبوعی دارد ازطبقه ی بالا خیلی راحت میشود اقیانوس رادید .مرغهای دریایی طبق عادت فقط ازدستٍ مارکو غذامیخورند .ماتنها تماشا میکنیم. عصر یکی ازمسافران هتل برای احوالپرسی ازمادرم به طبقه ی بالا آمد .کک ومکی بود ازآن زنهایی که درسریالهای انگلیسی فراوانند با موهای نارنجی وبینی نوک تیز . گفت سال گذشته در مارین باد بوده وبرف تاسرزانویش میرسیده ، ازقرارآنجا چشمه های طبیعی آب گرم وجوددارد وازهمه جای دنیا برای درمان به آنجا سرازیر میشوند . مارکو با یک شمد روی دوشش وارد اتاق شد وبحث رابه هم زد. دنبال یکجورجای مرگ برای جوجه ی مرغ سقا میگشت مریض بود ونمیتوانست پرواز کند . مادرم گفت یک سال است که همین اندازه است اصلا بالهایش رشد نمیکنند. مارکو گفت:دوسال است. زن موهای نارنجی اش راول کرده بود دور سرش وبیشترازهرچیز شبیه کندوی زنبور عسل بود خورشید ازپشت سرش وارداتاق میشد ولای فرفر موهایش جلز ولز میکرد . وز وز میکرد . مارکوپولو با یک جوجه ی سقای زشت روی دوشش وسط اتاق ایستاد وعاشق شد . بعد ازآن دیگر هیچ چیز نفهمید وبه هیچ جای دیگری سفر نکرد فقط شمد را آرام از روی شانه ی خودش برداشت وگذاشت روی موهای وزوزی زن که داشت نان برشته را گاز میزد وخرت خرت صدامیداد. جوجه ی مرغ سقا نوکش زرد بود. زن درحالیکه نوک حیوان رانوازش میکرد پرسید که آیا میتواند برای تمام عمرش به او اعتماد کند . مارکو شانه اش را یکوری کرد تا دست زن به کرکهای نرم پشت جوجه برسد وبه این بهانه گونه اش را بوسید. زن دستان مارکو را گرفت بوی شور ته قایق را میداد. بوسیدش . پرنده ازروی شانه اش توی آب افتاد |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در دوشنبه نوزدهم دی 1384 و ساعت 13:37
/ - چای؟ /
خیلی اتفاقها می افتد که قابل پیش بینی نیستند ولی اینیکی را خودش طراحی کرد : دست زیر چانه پا روی پا(پای رویی داردآرام آرام تکان میخورد) رومیزی زرد و دمپایی ها سفید...مثل تخم مرغ وگلدان ...گلدان را برداشت. |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 13:36 - بابانوئل بودن یا بابانوئل نبودن - شب عزیز بدانم که هدیه ی کریسمس همه اش گرفتنی نیست بعضی هاش رافقط تعریف میکنند . متوجه شدی؟! خوب حالا ببین این یارو کانادایی یه چه بابانوئلی یه واسه خودش: =E-mail= A Canadian man left the snowy streets of Ottawa for a vacation in Florida.His wife had to work but would be meeting him in Florida the next day.when the man reached his hotel,he decided to send his wife a quick e-mail .However;he coudent find the paper on which he had written his wife s e-mail address, so he decided to try to type it in from memory. Unfortunately,he missed one letter,and his note was directed instead to an elderly woman whose husband had passed away(Dead)only the day before. When the old woman checked the e-mail,she screamed and fainted,At the sound,her family members rushed into the room and saw this note on the screen: Dearest Wife; just got checked in. Evereything is prepared for your arrival tomorrow. your loving Husband P.S.Sure is hot down here! |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 12:44
این داستان مربوط به دوره ی خاصی ست قبل ازمرگ "مرتضی گلی اترآباد"-چون خودش دوست داشت اسمش را کامل باپسوندش بگویند-(روح بزرگش شاد وآرام- اواخرسال ۷۸مثل همیشه هیچوقت فکرنمیکنیم که شوخی هایمان را"کسی" جدی بگیرد!
|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 14:41 - مرگ در من- درکتاب این جمله رایکی ازخدمتکارها میگفت درحالیکه اینجا من وکاپیتان تنها بودیم وهیچکس جزمن نام کامل اورانمیدانست بنابراین چندبارآهسته صدایش زدم طوریکه چندنفرکه درردیف اول نشسته بودند شنیدندوآمدند با لا. یکی پله های دالان شد ویکی زیرزمین وآنیکی که دورترایستاده بود آوازی غم انگیزسرداد؛کاپیتان راطی مراسمی به زیرزمین بردند وزمان آن فرارسیدکه من آرام آرام ازدیوارهایم فروبریزم فنجانها رامیدیدم که چطورمیشکنند ومیزراباشمعدانی های بلند وتابلوی باغ درزمستان . همه چیزشکست . من بعدها بالباس نقره ای بلندی آمدم وکنار آتش نشستم - معشوقه ای که معمولا بایددرانتها ازرراه برسد- ولی بااینهمه داستان رانمیدانم. |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 14:31
خولیوکورتاسار، نویسنده آرژانتینی ؛طنز را"جدی ترین عالم وجود"میداندومردمان رادرداستانهایش به سه گروه:رندان لاابالی ولحظه گرا، نام جویان مصلح و خوش باشان(که میگذارند اشیاء ازکنارشان بگذرد)تقسیم می کند.—ازکتاب 43داستان عاشقانه ترجمه ی علی عبدالهی . نشرمرکز.--
این داستان بیش ازهرچیز شرح حال دوست عزیزیست که مدتهاست "کرونوپیوم" است ولی نه من نه خودش اسمش رانمیدانستیم تااینکه خولیو کارما را راحت کرد!: --تقدیم به کرونوپیوم زندگی من!(امیدوارم بعدازتماشای خودش دراین داستان نکته ی ظریف مستتررابگیرد!)-- - حکایت- کرونوپیوم کوچکی روی میزشام ؛دنبال کلیدخانه می گشت، دراتاق خواب دنبال میزشام؛ درخانه دنبال اتاق خواب؛ درخیابان دنبال خانه. اینجا ؛کرونوپیوم؛درنگ میکند. برای رفتن به خیابان نیازی به کلید خانه نیست. *)توضیح: Kronopium ازواژه های برساخته ی کورتاساراست. مترجم معنای آن رادرهیچ واژه نامه ای نیافت.-م. |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 11:12
- سه داستان واقعی-
متاسفم ، منتظر نامه یا چیزی ازاین قبیل نبودم چون آدرس آخرم را هم عوض کردم واصلا فکرنمیکردم پیدایم کنی راستش این تنهابودن خیلی برایم خوب است میتوانم بدون مزاحم کارکنم وبه کسی هم حساب پس ندهم ولی بااین وجودمیبینم که تو اینجاراهم پیداکرده ای وبرایم نوشته ای که این اداها مربوط به آدمهای احمقی ست که میخواهند توجه همه را به هرقیمتی به خودشان جلب کنند وپیشنهادکرده ای که توی خیابان مثل خرچنگ راه بروم یابایک چشم یااصلا باچشم بسته رانندگی کنم که داستان این عقده گشایی بازحمت کمتری تمام شود وتومجبورنباشی برای حفظ آبرویت شهرهارازیرپابگذاری ،البته حق باتوست مثل همیشه حق باتوست من آخرش چیز بیشتری ازیک خرچنگ نیستم که درخیابان کج کج راه میرود وچیزی هم ازرانندگی باچشم یا بدون چشم سرش نمیشود، حق باتوست من نمیتوانم برای مدت طولانی تنهازندگی کنم جرات نمیکنم توی پارک جلوی چشم عابران سیگاربکشم همیشه قضاوت مردم روی رفتارم تاثیرمیگذارد تایکجاهایی برایم مهم است که چه کسی راجع به من چه طور فکری میکند آنطور که تظاهر میکنم نیستم رفتارهای زنانه ی سبک ورفتارهای به زور مردانه شده ای دارم که تویشان ناشیگری وتضادموج میزند وهمه ی اینها مجموعه ی غم انگیزی ازمن ساخته که به هیچوجه صورت خوشایندی خصوصا دربرخوردهای ماه های اخیر-مهمانی بزرگداشت را که حتما به یادمی آوری؟_نداشته است . باشد کوتاه می آیم . برمیگردم . دیگرتوی جمع سیگارنمیکشم .سعی میکنم درمورد همه چیز خصوصا چیزهایی که مربوط به زندگی خصوصی مان میشود ملاحظه ی معقولی داشته باشم سعی میکنم دیگر بی خبرجایی نروم ؛ فقط یک فصل کوتاه دیگرمانده که ننوشته ام اصلا میتوانم آن را توی راه برگشت توی قطاربنویسم ،میدانم میدانم که ازنظرتو نوشتن یاننوشتن آنها فرقی نمیکند این را بگذار به حساب همان عقده ها وخرچنگهای یک چشمی که گفتی فعلا مشکل اساسی تمام شدن پولهایی ست که آورده بودم ،برای بلیط برگشت احتیاج به پول دارم . اصلا واقعیت این است که تهدیدهای اخیرت راجع به تاریخ دادگاه وطلاق باتمام شدن ذخیره مالی ام همزمان شده اند ودقیقا نمیدانم دلیل اصلی برگشتنم کدام است درهرصورت من دارم برمیگردم که کمی بیشترباهم حرف بزنیم امیدوارم دیگرآنقدرها عصبانی نباشی . خیلی دوستت دارم. --یک هفته پیش-- بابت پولها خیلی متشکرم .بااولین قطاربرمیگردم. --همین هفته-- - به چی فکرمیکنی؟ - به هیچی . --امروز-- |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه دوم دی 1384 و ساعت 19:35 |
|

