تبليغاتX
کلمات
 
                                - اختلافات زناشویی-
مدتی ست که نمیتوانم چیزی برای نوشتن پیدا کنم  دقیقتراینکه پیداکردن چیزی برای نوشتن هیچوقت تااین اندازه مشکل من نبوده است  چون همیشه فقط مینوشتم وهیچ چیز مانع نمیشد ،قضیه خودبه خود سروسامان میگرفت ،داستان تمام میشد یااگرهم نمیشد به جایی میبردمش که به تب راضی بشود . هیچ مانعی وجودنداشت   اما حالا وجوددارد: خودم نمیخواهم که
" بتوانم بنویسم" ونمیدانم این دقیقا ازچی وکجا ناشی میشود  ولی یک چیزی درونم مرا به سمت بی مسئولیتی درقبال آنچه مینویسم پرت میکند  یعنی اول سوق میداد ،حالا جدا پرت میکند. _ بی مسئولیتی درقبال نوشته ها یکجورنقاب عاریتی آوانگاردی-آنارشیستی است برای اینکه اتفاقا مسئولیت شناسی توام باوسواس نویسنده راکه درلایه ی زیرین ؛پشت جملات به ظاهرسهل انگارانه ی داستانش مخفی شده همچنان مخفی نگه دارد!   _البته مشکل من این نیست چون خودم خوب میدانم که همیشه ازمالکیت تک تکشان(به جز حواصیل...) سرباززده ام  اینکه یکجوری آنها رامثل جوجه دنبال خودم راه بیندازم وبه همه معرفی شان کنم حالم بدمیشود(این ازمعدوددفعاتی ست که حتی یک اپسیلون شعارنمیدهم) والبته علت واضحی هم دارد :همان قضیه ی همیشگی نداشتن اعتقاد وباورآنچنانی به چیزی ست که نوشته ام ؛گم شدن در فاصله ی عظیم بین نوشته یااثر با آن چیزیاچیزهایی که میتواندباشد وامتناع ازفهمیدن وادراک و...باواسطه یا بی واسطه .
تقریبا تمامشان درخوانش های مجدد برایم توامانِ جاذبه دافعه اند  یعنی خیلی طبیعی وبی تعارف بیشترازهرچیز بستگی به حس ام درآن لحظه دارد که ازتعلق کاربه خودم خوشم بیاید یانه؛ پیش ازهمه چیزمایلم کارهامال خودم نباشد تابشود حسابی لهشان کرد خمیرشان کرد   دوستشان داشت  حداقل آن قسمتش را ؛همان قسمت که خیلی خوب کارخودش راکرده وبین بقیه ی قناسی های داستان خودش راسلامت کشیده بیرون وگاهی حتی توانسته کل داستان را نجات بدهد(قابل توجه عده ای ازدوستان که نجات یافتن را دوست دارند!)به هرحال پرتقال فروش که الهه نوشتن بشود ازاین بهترازکاردرنمی آید به قول یکی ازدوستان نزدیک(!!!)"حالا دیگرهمه برای خودشان وبلاگ دارند"چه برسد به ما که ...

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 23:23  
 

                       -آرامش درحضور پری دریایی-

- روزی دوبارتمرین شنا میکنم.
- فکرنمیکنید این کارباعث آزارهمسایه ها بشود؟
این آقا هرروز شکل نهنگ کوسه یا کروکودیل  میشود وازروی پله های آپارتمان مثل راحت الحقوم خودش راسر میدهد پایین ، تازه توی خیابان هم تاجلوی درمغازه ها شنا میکنداینطورکه نمیشود مردحسابی!
مردحسابی آدم چاقی ست با یک متروهشتاد نود سانت قد وشاید به عرض این آبگرمکن ؛وقتی نهنگ میشود اصلا نمیشود جلویش را گرفت تمام راه پله را نهنگی میکند یک بوی خاصی هم میدهد مثل بوی استخر.
کروکودیل شدنش قابل تحمل تراست یک چکمه توی پوزه اش میکند که هوس نکند بچه ها را بخورد. گاهی اصلا بچه ها راپشتش سوارمیکند.
- بفرمایید امتحان کنید خطری نداره!
- ولی من دیدم که الان یکی ازبچه هاروخورد!
-  نترس! داره بازی میکنه
چقدراین دستگیره ها نمناک اند شما چه طور توی این همه رطوبت نفس میکشید؟
فرش ها تون هم همه نهنگی اند ...چرابه شهرداری شکایت نمیکنید؟
گناه دارد زن وبچه اش ترکش کرده اند.
ببخشید یک دستمال خشک خدمتتون هست؟ این بو خیلی اذیتم میکنه !
متاسفانه همه چیز اینجا خیسه؛ می بینبید که ماعملا توی آب زندگی میکنیم .
- آقای محترم فکر نمیکنید مزاحم همسایه ها هستید ؟همه جابوی کلر گرفته!
یکروز پری دریایی شده بود .عکس اش رااینجا داریم . این که کنارش ایستاده منم . من آنروز قورباغه شده بودم زنم خزه دریایی شده بود توی عکس زیاد واضح نیست . اینها هم پدرومادرم هستند   قزل آلاهای رنگین کمان.   شما چی دوست دارید؟

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و ساعت 14:26  
 
سلام شانان جان! نظرت چیه؟ اینقدرتنبل نباش دیگه ؛صبحانه ات رو که میخوری میزوجمع کن دیگه !

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 11:21  
 

                             -    سهراب   -
                                                                                     

یادم آمدکه چندتابودند ،تند زنگ زدم به پلیس .
چندروز بعد آنیکی که اززندان فرارکرده بود آمد سروقتم؛ طوری داشت ناشیانه خفه ام میکرد که تمام آبااجدادم هی می آمدند جلوی چشمم وهی میرفتند گفتم بیابشینیم یه خورده حرف بزنیم شاید مشکل حل بشه. زیادهم غیرمنطقی نبود قبول کرد ولی هنوز داشت طناب رامیکشید گفتم لااقل جمله ی آخرو گوش کن .
بیرون داشت باران میبارید پرسید چایی مایی چی داری؟ تواین هوا خیلی میچسبه .
روشن است که هیچکس بعدازمرگش نمیتواند حرف بزند  ؛ من هم مستثنی نبودم .
آمد بالای سرم نشست وشروع کردبه گریه کردن ؛گفت  چقدرشبیه پسرمی !ای کاش نمیکشتمت .
پشیمانی دیگرسودی نداشت . چایش را خوردورفت .
تا دوهفته بعدکه پلیس ها دنبال پرونده را میگرفتند هیچکس متوجه نشدقضیه ی نامه ی عاشقانه ی من به دخترصاحبخانه چیست.
DNA
ی بابام راازروی بیسکویت نصفه گاززده اش پیداکردند ولی هیچوقت نتوانستند خودش رادستگیرکنند. سرگذاشته بود به بیابان.
نامه پانصدسال بعدتوی جیب اسکلت  بابام پیدا شد. ازاین که لوش دادم پشیمان نیستم.
الان اینجا نشسته وداردکتاب   
"ژنتیک ومن" رامیخواند.
نمیدانم چراصدیقه هنوز نمرده.

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 11:19  
 
این داستان برای من خیلی بیشترازاینهاست . توی گرگان یکجورشناسنامه شد و اینجا رفت توی بایگانی ...لک لک ...لک لک ... لک لک ...مطمئنید که مرحوم اسم دیگه ای نداشتن؟!
|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 10:13  
 

             
==================================================================

                                    حواصیل گربه لک لک

بایدحتما درنزدیکی دریا یا جایی درآن حوالی اتفاق بیفتد بازمینه ارغوانی ابرها درپشتش.
بایدصندلی باشد  هم یک صندلی وهم یک سطل رنگ سفید.
یک نفربایدصندلی را رنگ بزند.
یک اتاق کاردردوردست   آپارتمان نخودی   یک نفر کارمندبانک که روی پوشه ها خوابیده است .گاوصندوقها در سکوت  . مگسها ته لیوان چای .  هیچکس درنمیزند   بایدجمعه باشد.
                 

 داردخواب مارامیبیند  پیژامه ی آسمانی بیرنگ توراکه بادبان کشتی بود وکاغذهای باطله که نمیتوانستند کشتی بشوند وتانوک بادبانهایشان هی خیس میشدند وکلمات مغروق یکی یکی روی آب می آمدند.
 
تلفن زنگ میزند  بایدازنیمه شب گذشته باشد .منگوشی رابرمیدارم .زن باید صدای گرفته ای داشته باشدامایک کلمه نبایدحرف بزند .
چندحرکت پیش پاافتاده که حاکی ازچیزی نباشد  انتظار  عصبانیت و تردید  به هیچوجه نبایدالقا شود.فقط سربایدکمی به یک طرف بچرخد     روی بالش یامیان دودست   نه آنطورکه بخواهد حرکت چیزی راتعقیب کند  تنهاباید بچرخد. کسی نباید به چشمهایش نگاه کند. آنها تنهابایدکمی در جای خود بچرخند    آبی اند.
روی پوشه ها خمیازه میکشد  آدامس توی دهانش قل میخورد ونزدیک حلقش می ایستد
پوشه ها ازوی میز سر میخورند   اودهانش رامیبندد.
هنوزداردخواب مارامیبیند  ومثل این است که سطل رنگ درآن اتاق زیرپایش باشد وتمام دریادرلیوان چای    وصندلی همان صندلی ای که اورویش نشسته ودارد قژقژ میکند.

اجازه بدهیدمن به شما کمک کنم .شما تاچه حدباحواصیل مردابی آشنایی دارید  گردن درازباانحنای sشکل ...بایدیکی ازآنها همین حالابپرد توی اتاق  . نه یک کبوترنامه بر یک حواصیل مردابی با انحنای sشکل درمسیرگردنش .بایدیک طوری این سطل رنگ برگرددروی فرش.

ملحفه ی سفیدبزرگی باهزارچین وهزارمارپیچ
s شکل. من همینجا کنارپنجره میخوابم.  بادمیوزد  قایق تلوتلوخوان جلومیرود  دروسط قایق سطلی پرازماهی ست .بایدکلافگی ازگرما  درشکل آدامس جویدن  درشکل تف کردن آن توی آب ودرشکل سیب آدم که به زحمت بالا وپایین میرودپیداباشد.
مسیرشکل خشکی که ازابتداتاانتهایش نفس رامیخراشد       اسکله.
زن صدای گفته ای داشت وهنگام حرف زدن خیره به پنکه سقفی نگاه میکرد  نه ؛چیزمهمی نیست . نه پلک چشمش میپرید نه انگشت دستش . دفعه دوم باخنده گفت:
" نه, چیزمهمی نیست" ودفعه سوم فقط صدای قهقهه اش دگوشی پیچید.
پنکه دارد روی آخرین شماره میچرخد  به کاغذها نگاه میکند که میخواهند  ازلابه لای تای ملحفه پروازکنند .دست زن آرام ازمارپیچ های
sشکل بالا میرود و داستان را جمع میکند. 
درتمام این مدت هیچ حالتی نبایددرچشمانش دیده شود حرکت سرش به سمت بالکن نبایدناگهانی وشتابزده باشد    فقط همانطور مه داردروی چندکلمه خط میکشد سرش راآهسته بایک چرخش بلندمیکند وبعدمینویسد:
"گربه"
دارددسته کاغذهاراجمع میکند  ملحفه روی تخت راصاف میکند داردلباسش راعوض میکند  اینجاباید نوای ملایمی شنیده شود . اوآماده ی شنا کردن است وداردمی آید روی بالکن.

یک موجود عجیب وغریب بود  آنجا روی بالکن بازمینه ی نخودی آپارتمانها درپشتش . گردن درازی داشت که یک قوس sبرداشته بودبادوتابال  پهن بزرگ که جمع کرده بودتوی بغلش نشسته بود روی بالکن کناریک سطل.

من یواش یواش جلورفتم  رنگ چشمهایش به آبی میزد نمی دانم به چی آنطور زل زده بود    اصلا نفهمید من آمده ام . همانجا آرام روی صندلی نشستم . پرید .رفت.
شب همه میگفتند شاید لک لک بوده.
                                                                       -گرگان
اردیبهشت 81-

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 10:10  
 
  لازم به توضیح است که منظور از "نون .صاد "درداستان "درتاکسی" دوست عزیزم خانم
"نداصحرایی "است که تصادفا(!)امروز تولدایشان است .لطفا "نون.صاد"های دیگربه خودشان نگیرند.ـباتشکر"ر. نون".
|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 14:41  
 
                   - درتاکسی -

                                                (به نون . صاد در25سالگی)

 ولی وقتی سرکارهستی تنهایی؛ وقتی توی کوچه راه میروی ؛گاهی که برای خرید...یاتوی تاکسی ؛ درتاکسی چقدرتنهابه نظرمیرسی ؛این راخیلی خوب میشود بانگاه کردن به صورت مات برده ات فهمید وآن حالتهادرمهمانی...درمیان جمعیت نه چندان انبوه آدمها همانطورکه درداستانها خوانده ای : زنی که بالبخندش ازاتاقهامیگذشت ودرلباس آبی کمرنگش محومیشد همانطورکه ازپله ها بالا میرفت وشایدپایین می آمد ودنباله ی دامنش که چندان رویایی نبود وبه زمین نمیرسید وکوتاه بود ... واقعا چراکوتاه بود اینجوردنباله ها باید خیلی طولانی باشند خیلی بیشترازاین ؛ شایدنمیداند چطورباید راه رفت ؛ البته که میداند اوهمه چیزرا راجع به اینجورچیزها میداند جاذبه ی فراموش نشدنی چهره ای که لبخندمیزند وچهره ای که بلافاصله این لبخندرا دراندوهی معناداردر راستایی موازی باستونهاودیوارها وپرده های سفید بلند محومیکند سیمای زنی دردوردست و درنزدیکی جاودانگی یک نگاه یک تصویر برای تمام عمر. اودقیقا میداند وقتی آنجا درگوشه ی سمت چپ نشسته نورازپشت پرده تاکجای نیمرخش میتابد وآیاسایه ی بینی اش را به شکل نامطلوبی تا روی لبش میبردیا نه ؛ازجایش بلندمیشود. امروزصبح خیلی زودترازهمیشه بیدارشدم ؛سعی کردم دوباره بخوابم ولی نشد. این روزها خیلی کم میخوابم. به خیلی چیزها فکرمیکنم ؛چیزهای مهم ...چیزهای غیرمهم... دیروز ازقضیه ی جراحی لثه ام رسیدم به شکستگی دماغ یک هنرپیشه ای که اسمش کروز بود ؛ تام کروز؛ به نظرم اسم زیادجالبی نیامد چون اززمان بچگی هروقت اسمی درمایه های تام واین چیزها میشنوم یادکتاب "تام سایر" می افتم که تویش چندتاتصویر ازجاهای مثلاجالب داستان کشیده بودند یکی اش تصویر عمه ی تام بود که داشت با تمام نیرو به ماتحت لاغر تام بیچاره چوب میزد؛تام کروز توی اون فیلم دندانپزشک بود. نه اشتباه میکنی دکتربود... دکترعمومی . یعنی چه که دکترعمومی بود؟کارتشودیده بودی؟اونها که کارت نشون میدن پلیس ان عزیزم ؛کارآگاهن . هرچی ...به جهنم... ولی مطمئن بودم که دندانپزشک بود . جلوی اداره ازتاکسی پیاده شدتمام هفته ی گذشته به این فکرکرده بودکه اگرمچ پاهایش معلوم باشد قدش کوتاهتربه نظرمیرسد بالاخره یک روزمانده به عروسی رفت ودامن راخرید. ازحالا به بعد باخیال راحتتری میتوانست شعربنویسد؛ گرچه اینهاهمه اش فکربودوچیزی ننوشت ولی سرحالتربه نظرمیرسید، فکرکرد: امشب بایدکمی زودتر بخوابم. وقتی ازسراشیبی خیابان پایین می آمد وقتی هرکدام ازقدمهایش را بی اختیار برمیداشت انگاراینیکی پرتگاه باشد انگاردرآسمان آویزان باشد انگارپرنده باشد نه نمیشود پرنده باشی همه این روزها میخواهندپرنده یاهمچین چیزهایی بشوند...همان خیابان خوب است ، به فکرکسی نمیرسد چون خیلی معمولی است ورنگش هم سیاه است وماشینهاوآدمها تندتند تمامش میکنند ومیروند ؛ هیچکس برنمیگرددبه زنی که درتاکسی نشسته نگاه کند . زنی بادامن آبی کم چین که اوراق راپشت میزکارش جابجامیکند تاج کوچکی با تورخالخالی به سردارد شیشه ماشین راآهسته کمی پایین میکشد سرش راروی بالش میگذارد وکیک را میبرد .

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت 13:28  
 

                       - الهه ی زبان   ولاهیجان درپس زمینه  -

 

 

اول پاییز بود تازه ازاصفهان برگشته بودیم ؛هما چهار ساله بود اماهنوزحرف نمیزد پیرزن راباخودمان آورده بودیم تابااوحرف بزند؛صبح هاکتاب مینوشت وفقط دوساعت بعدازظهر را برای خوردن چای وتماشای باغ (خودش اینطورمیگفت) پایین می آمد روی ملحفه ی صورتی کناربچه دراز میکشید  دهانش رامیگذاشت روی بالش کنارسرهما بعدانگارکه میخواهدخفه شود میگفت :م ..م ..م   بچه نگاهش میکرد واوهمانطوردهانش راروی بالش فشارمیداد: م...م...م
  بازی مسخره ای بود .

اول پاییزبود هما شانزده سال داشت ؛ درست شانزده سال ؛پیرزن روی ملحفه صورتی درازکشیده بود وخورشید برزانوهای بیرنگش میتابید ؛  هماآهسته پرده راکشید :
- مرده.

شوهرش همانطورکه کتاب میخواندپرسید: ازچی حرف میزنی؟
هما کمی ازخاطرات اصفهان گفت وبعدبقیه رابه شکل درختها وفصلی که درآن بودند
ربط داد؛بعدهمینطورحرف زدواتفاقات ساده وپیچیده رامرورکردتابه نقطه ی مبهمی رسید ؛جایی که بی اختیاردست کوچکش به سمت دهانش رفت وهمانجاروی لبهایش رافشارداد؛ مردکتاب راورق زدوباخودش فکرکردشایدداستان دیگری درکاراست که تاهمیشه به اینجامیرسدسکوت میکند.
پیرزن آرام ملحفه  راروی پاهایش کشید...                           13/7/84
کلینیک پرتو

 

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 23:5  
 
سلام شانان جون! امروز روزخوبیه؟

|+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 22:27