|
- داستان طولانی - تنهاروی تختم نشسته بودم؛ شب عجیبی بود؛ زنی به من زنگ زده بود؛ازهمان تلفنهای مزاحمی که یک زمانی خیلی مد بود ؛بهش گفتم شبهامعمولا بیدارم وساعت 3منتظرتلفن مجددش هستم خیلی خوشحال شد گفت شوهرش برای کار به شهردیگری رفته وتمام روزمنتظرتلفنش که مینشیند دل پیچه میگیرد چون هم دوستش دارد وهم ازش میترسد فکرمیکند بالاخره شوهرش یکروز میفهمدکه اوقبلا ازدواج کرده : رابطه ی تلفنی مان تاچندماه هم طول کشید؛ ولی نه میگذاشت من به خانه اش بروم نه خودش می آمد میگفت زندگی توراخراب میکنم ؛ زنت بو می برد. حالادیگرمیدانستم که بیست ودو سه سال بیشترندارد؛ازدواج نکرده وتمام داستانهایش ساختگی ست ؛همیشه همینطوری داستان میساخت وبعد خودش را لومیدادخوشش میآمدمرموزباشد پرازماجرا ودست نیافتنی! ؛بهش میگفتم این قضیه درباره ی خیلی ازدخترهای هم سن اوکه فقط حرفش رامیزنند صدق میکند: - اونها هردوشون مرده اند؛ من نمیخوام برای توهم شوم باشم ! میگفت آنیکی هم تازه مرده دقیقا باهمان داستان قبلی ؛نصفش توی ماشین بوده؛ماشینش نصف شده وازاین حرفها؛ دیگرداشت خیلی کسل کننده میشد گفتم ترجیح میدهم این بچه بازی هاراتمام کندوبگذاردمن بخوابم چون دیگرنمیخواهم سرکارم چرت بزنم؛بعد ازآن شب بود که دیگرزنگ نزد ؛دوباره شبهای کشیک لاله تنهابودم کمی کتاب میخواندم یامزخرفات تلویزیون راتماشا میکردم ؛همیشه حواسم به تلفن بود توی این مدت به راه حل های دیگری فکرکرده بودم که اگردوباره زنگ زدبشود راضی اش کنم به اینجا بیاید؛کشش عجیبی رانسبت بهش احساس میکردم تازه داشتم میفهمیدم که تاچه حدموفق شده دیوانه ام کند؛عادت کرده بودم باحسرت به صدای خمیازه کشیدنش ازپشت تلفن گوش بدهم ؛عادت کرده بودم به مکثهای طولانی اش وخنده های ریزوشرورانه اش که مثل یک دختربچه هفت هشت ساله بود؛حتی یک پوستر پرازرنگهای شادخریده بودم که وسطش یک دخترسرخپوست بابدن آفتابی عجیب یک مرغابی وحشی سفید رابغل کرده ؛ بالهای مرغابی بازبود وروی نصف صورت دخترسایه انداخته بود چشمانش مخصوصا آنیکی که زیربال بودمیتوانست دودمان آدم رابه بادبدهد. لاله میگفت شبیه آن دختره است توی آن فیلم که شب جمعه باهم دیدیم ؛ولی من اصلا نمیدانستم کدام رامیگوید فقط مطمئن بودم نادیا همین شکلی است وهربارنگاهش میکردم میخواستم بالهای آن مرغابی پهن سفیدراتکه تکه کنم. دوسال بعد مابچه دارشدیم لاله خیلی تغییرکرده بود دوران بارداری سخت وبعدش هم شنیدن خبرمرگ شوهر اولش اورابه کلی به هم ریخته بود خیلی زحمت کشیدم تاآن تصاویرراازذهنش پاک کنم ؛اما نشد ؛ مدام ازبدن نیمه کاره ی اوودخترجوانی که بااودرماشین بودحرف میزد؛ درحالیکه علت مرگ شوهراولش خوردن کنسرومسموم بود؛این راهمه میدانستند. پونه تازه به تاتی تاتی کردن افتاده بود که لاله خودکشی کرد؛ توی پارکینگ بیمارستان توی ماشین خودش رگ دستانش رازده بود من تاآنوقت نمیدانستم که لاله ماشین دارد؛سیمین خانم ؛یکی ازهمکاران بیمارستانش گفت که سالهاست ماشین رااینجاگذاشته وفقط الکی پول پارکینگش رامیداده؛ یک نصفه ماشین بود ؛ درواقع یک آهن پاره ی درب وداغان که فقط نصفش مانده بود ؛ پونه را بغل کردم ورفتم توی حیاط بیمارستان ؛ داشتند جسدش را بیرون می آوردند نمیخواستم دخترم اوراآنطورببیند. حالا نوزده سالش است خیلی شبیه مادرش شده ؛ یک گربه ی سفیدپشمالو داردکه که تاپونه رامی بیند خودش رامیمالدبه پروپایش ؛ خیلی دوستش دارد؛ یکی ازهمکلاسهایش آنرا برایش ازخارج آورده میگوید شایدبا اوازدواج کند؛ازپونه وگربه اش باهم عکس گرفته ؛گربه هه خودش رامحکم چسبانده به گردن پونه؛ دخترم داردتوی عکس میخندد؛زن دومم میگوید درست نیست که تمام وقتش راباآن پسرگیس بلندبگذراند؛ به موی گربه آلرزی دارد؛گاهی وقتهاکارشان به بحث کردن میکشد ولی گاهی هم باهم خوبند؛امشب میخواهندبرای جوجه ی فنچ هاتولدبگیرند پونه میگویدهفته ی دیگرسالگردغازوحشی است . ازآشپزخانه بوی کیک کشمشی میآید. بالهای حیوان بیچاره راتکه تکه کرده بودم ؛ عین همان سریال تلویزیون که هنرپیشه زنش شبیه لاله بود. - روش برات خامه بریزم ؟ سرخپوست بابالهای سفید. |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 و ساعت 23:4 - روزهای گذشته ام - هنوزآنوقتهابه میهمانی های ماهانه میرفتم؛چندباردیگرهم دختره راباآنها دیده بودم ؛دیگرجذابیتش رابه کلی برایم ازدست داده بود ؛یکی دوبارپیش آمدکه باهاش حرف بزنم؛خیلی مسخره ومعمولی به نظرم آمد ؛ به من نگاه نمیکرد؛اصلا به صورتم نگاه نمیکرد همیشه خودش رامشغول انجام کار دیگری نشان میداد ؛خیلی داشت عذاب میکشید واین ازهمه ی رفتارهایش معلوم بود ؛چون به خودش خیلی فشارمی آورد که غیرازاین نشان بدهد به نظرم حقیرتر میرسید؛ چطورمیتوانستم آنطورعاشقش باشم وقتی حالا فقط میشد به راحتی به کناری پرتش کنم وازتماشای افتادنش لذت ببرم ؛آن یارو؛لندهور دو ونیم متری رابگوکه خودش رازیرپایش فرش میکرد؛ازهمه مضحکترهمان دفعه بودکه آمدبین من واو توی صف ایستادوسعی کرددست درازش رادورگردن اوحلقه کند ؛البته برای اوموقعیت فوق العاده ای بودکه مرامتوجه آخرین دلداده اش بکندوکرد!واقعا متاسف شدم ؛دیگرخیلی ازانصاف به دوربود که همچین موجود قناصی سرازکاراودربیاوردوبیایدباآن حالت بیمارگون بغلش کند: ؛وبازهمدیگررابوسیدند ؛دختره اینباربه عمدتوی چشمانم نگاه کردوطوری خندید |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه چهارم شهریور 1384 و ساعت 1:25 |
|

