|
============================= -- سطح -- ============================= توی لیوان آب ریخته ام ولی فکر میکنم صدایش مربوط میشود به چندثانیه قبل که درون قاب یخچال ایستاده بودم وبطری اش راتماشا میکردم چشمم شلپ افتاد وسط روزنامه ی یخ زده ای که دور بدن سفید مرد مرده پیچیده بودند (در یک فیلم دردناک درباره ی زندانی شدن ). روزنامه به خاطر برف زیاد خیس شده بود و صدای مرا به پوستش میچسباند. حرف زدم . کلمه ی خوبی گفتم . چیز راحتی برای محبت کردن . نه نمیشنوم .
دوروز بعد تازه صدای زن به گوشم میرسد . تلویزیون را خاموش کردم و نشستم . فقط صدای پاست روی یک دوره ی قدیمی از عکسهای خیابان . نزدیکتر میشود ازپله ها پایین می آید .دیگر نمیشنوم . دندانهایم به هم میخورند. نمیشنوم . شاید به جایی خیره شده. چون راه نمیرود . دریخچال باز است . پرسیدم کی آنجاست ؟ صدای خودم را نمیشنوم . دوباره میپرسم . دارد از لیوان من آب میخورد . رفتارم مناسب نیست دلم میخواهد کفشهایش براق وقرمز باشند . بهش دست میزنم: یک بطری سفید و سرد و بزرگ است . دارد از لیوان من آب می ریزد توی شیب گلویش . روزنامه ی خیس آرام آرام از روی شانه های لختش وا میرود. پیش سینه اش ترک کوچکی پیداست . راحت نمیشود دید . شیشه اش را مه گرفته. - هنوز نخوابیدی؟ صدای خودم را میشناسم .
آنطرف شیشه خیلی وقت است که هوا روشن شده . مردم دارند توی خیابان راه میروند. من همیشه ازاینجا نگاه میکنم . ======================================= ======================================= |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 1:58
اژدهای سوم ============================ اژدهای دوم میخواست ازپنجره ی حمام فرار کند اما روح سرگردانش کنارمن
اژدهای دوم مرد همیشگی نیست دستش میگیرد به بالهای من و مرا از
او را می گردند و زن ها و تنگ ها وترمه ها از پشت گوش و زیر گلویم به هوا اسم مرا می پرسند و او با یک چشم سیگارهایشان را روشن میکند. از برف روی سوپتان پیداست که میل به غذا ندارید سرهنگ .(دانه های برف آنجا هنوز برف می بارد . سرباز با قاشقش آرام از روی اسب پیاده میشود و توی یقه ی پیراهنش
امشب دوش آب را باز میگذارم و از لای نرده ها فرار میکنیم . - طلاست؟ - نه من اژدها نیستم خانم ولی هجده سال دارم. میخواهد عاشقش بشوم . - نه خانم اژدهای دوم بیرون دروازه منتظر شماست . من عاشق قوی سیاه هستم . ========================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 12:55 ================================== مدی ترانه - صبح روزتشییع
تشویش . تشویش یعنی خیلی معمولی وبدون سیگار .درقدیم به پیراهن چهارخانه ی مردانه گفته میشد . صلح. صلح یعنی پیراهن و "وجود" . پیراهن و "هستی" (مثال: دستکشهای مشکی با حاشیه ی تور) تسلیم. تسلیم یعنی تلویزیون . تلویزیون خاموش .تلویزیون روشن . صورت . صورتی . صورتی یعنی گربه ای که پیشانی اش را به دستگیره ی ماشین میکشد. آهسته . روییدن. خواب. پس چراغ را خاموش کن. پس چراغ را خاموش کن یعنی عزیزم... عزیزم... عزیزمن . مقایسه حقیقت این است که ازکشتی پیاده شدم فقط برای اینکه روی آب باتو بادبان . رنگ آبی. ============================ |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 12:58 ================== چهل افسانه -برای افسانه برزویی - ============== /که از سرنیزه ها تا زیر مزه ی پوست صورتم صافی انگشتهای تو زودتر به کام من سوزن سوزن باشند./ همیشه حوض براثر مرگ درخفگی اتفاق نمی افتد ولی شکل مرا چه صاف نشان میدهدکه ازدیشب معجزه چون گوشواری بلند ازگوش چپم آویزان است وصدای مرا از آسمان می آورد. غمگینم . مردم برای شفا درکوچه نشسته اند. "بیایید فرزندان من " اشک میریزند مردها را میبوسم مرده ها زنده میشوند زنها زیباتر کور و زنگی به نیم جرعه ای صافی و نیلوفر از شانه های چپشان . " آه " همین یک کلاه گیس مجعد بلوند است و الماسهای بدلی . من حتی شمشیر نیاورده ام . سرباز جوان به دلم چنگ میزند :" آه " وپیراهنم آنقدرها نقره نقره ندارد "برویم" با او می روم وبر سر مردم دست میکشم. مردم برای شفا درکوچه نشسته اند. شب چهلم پری حوض حیاط خانه ی ما موی طلایش را جمع کرد بالای سرش و فرمود: "سرباز جوان هم یک سرباز جوان بود . همین ." ونیزه اش را تاآرنج درآب حوض فرو برد وناپدید شد. حالا نوبت من است . مرد کوری که خوابها را می بیند. |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 21:58 ===================== سفر
اینجا هنوز سیمهای برق نکشیده اند. شبها ترسناک میشود.
زن کبریت میزند. _برمیگردم. ژاکت پشمی بزرگ سفید به تنش زارمیزند. سیمهای برق مثل ساقه ی لوبیا ازکف چوبی قهوه خانه بالامیخزند باشعله های نفتی که محلی ها بهشان میگویند مارقیچی . - این گوشواره ها فروشی ین آقا؟ - نه. خانم شما سردتان است اینطرفها کولاک نقش آدم رااززمین برمیدارد. بروید. زن آرایش اتاقش رادوست دارد.صبحها باگوشواره ی کولیها به گوشش و همان دامن چرک خود سوفی خانم است. - ازاینجا برو زن! زن باقیچی زبان مرد را میبرد. فقط یک کارگر جوان در تاریکی میزآخر و هیزم ها نزدیک اجاق روی هم . داستان سیگارمیکشد . ====================================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 13:34 ======================= داستان نور قرمز ======================= من دستم را به پشت تو تکیه میدهم وبه تو میگویم که لای دنده های تو یک ماهی
نمیشودهرچه میگویی سفید مقوایی است وتو یک قو هستی که تمام وجودت را به زندگی بخشیده ای وآرام میخرامی روی آب یا سبزه ها یا هرجا که رنگت طلایی تر باشد. حالا این فیلم درتلویزیون پخش میشود : به جای تو هیچکس بازی نمیکند .مه ونورقرمز. من تنها هستم .تنهاوسط یک اتاق درازکشیده ام وخدامرغ ماهی خواری است که برای قسمت اول خیلی زود است. باید فکردیگری کرد. بالای سرم پرواز نکند و بیایدبنشیند روی صندلی یا . . . تخت . - سیگار؟ ======================================= ======================================= |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 14:30 ================================================= بهشت خیلی وقت دارم آرام آرام حرف میزنم خیلی وقت دارم میخوابم صبحانه ام رابه دوردست میفرستم کارد و مربا را هزاربار روی نان تا باتو میخزم دیگر دورترنرفته باشد همینجاخوب است عزیزم به من بگو آیا همینجا هستی " آیا همینجا هستی؟ " طوفان آرامی می ورزد موها وپیراهنهای ما آسان میشود "توی گوش کوچولوی شما هستم صدای عالیجناب را می بافم" خیلی سالها میگذرد "مثل ژاپنی ها باموی های کم پشت سفید " چقدرقدیمی شده ام بااینهمه شن روی دامنم ومردی که باقاشق چایخوری مینویسد بدخط بد بی حوصله وعاشقش هستم. . . ================================================ ================================================= |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 0:27 ============================== تاحالابیشترداستانهای جنایی مینوشتم: دختری که از سرگیجه مبتلا به دریاچه های سفید شده است وحالا درمقابل چشمم آب میشود یاباغچه ی روبروی استراحتگاه تابستانی که خیلی ها درآن خاطرات عاشقانه شان رادوباره تکرارمیکنند باچاقوهایی که شعرروی دسته های عاجشان کنده شده وپرنده یا پرندگان بابازی جرج جریک که نمره ی متوسط گرفت . ======================================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:16 ====================== دورخوانی دوم
یک نمایشنامه نوشته ام بادستهای دراز وصورت کشیده مثل زن اولم که همیشه وقتی به مبل زردی تکیه میدادیک ساق پایش رامیکشید تاادامه ی رنگ دسته ی مبل روی دیوارباسایه ی من به راهروبرسد چون من زیادراه میرفتم وکلماتم پشت نداشتند به هرکدام که میخواستم بعدهابارانی بلندی میپوشاندم وروزهای سردمیزدم بیرون.
معشوقه ام درگوشه ای ازنمایش به رستوران بزرگی نزدیک میشود که شبهابامن درآن شام میخورد.صحنه ی اول خیلی طول میکشد.بهتراست دیرتربیایید . به زنم گفته ام فرداساعت نه صبح .به هرحال نه وسی دقیقه عالیست . نمایشنامه درباره ی زن های زیادی است باصورتهای کشیده ولی معشوقه ام درآن بازی میکند. چون قیافه اش بهتراست . مردروبرویی: سیگارمیکشد وازهرحیث بهترازفرانتس کافکا است .درکتابهایش مردهایی میخوابند وبیدارمیشوند که هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد وسالها میگذرد. صبح روز بعد: مرد روبرویی سیگاری روشن میکند. مردبه صورت فرانتس کافکا سیلی میزند سیگارازروی لبش به یکطرف پرت میشود وخاطراتش با صدایی اندوهگین به گوش میرسد: جهان فراموشی ها جهان خاموشی ها جهان آغوشهای سرد ونگاه ها (صدای باران) چهل صفحه نوشتم . زن اولم درآشپزخانه به صورت حضرت مریم درآمده واشیاء رابااشاره ی دستش جابجا میکند. "اینهاچه مفهومی دارند؟"
مرد درآشپزخانه ی خانه ی من نشسته وبرای خودش چای میریزد . زن اولم ازاومیپرسد آیا میتوانم ریشه ی فوویسم را دراین تابلو انکارکنم؟ " . صحنه ی سوم: نمایشنامه ی دیگری نوشته ام که میتوانددرآن موهای کوتاهش را جلوی آینه سشواربکشد وبادستان درازش بورس را زیرتخت پیداکند. صحنه ی سوم: درخیابان روبروی رستوران بازن اولم راه میروم .معشوقه ام رعدوبرق رابادرختی که آتش گرفته به سویم پرت میکندوبارانی نازکم درآتش میسوزد. صحنه ی چهارم: "من فرانتس کافکا نیستم ." صحنه ی اول: زن اولم دراستخر شنامیکند. پایان. ============================== |+| نوشته شده توسط ریحانه نامدار در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 0:7 ==================================== شعر- روز اول عاشق کشوی کمد مردسامورایی راباز میکندوشمشیرراسرجایش میگذارد. مردی درخاطراتِ عاشق هست که مدام همان کت رامیپوشد او درکتابفروشی بسیارآشنایی نشسته وبه جای فروشنده حرف میزند. |